تبليغاتX
قلبهاي ناآرام

قلبهاي ناآرام

دردودل

       خداوندا من عاشق گمراهم              از وسوسه دورم كن

       غايب شده ام از تو                          سرمست حضورم كن

       از شب سيه كارم                             شب از نفسم زايد

       اي شمس و قمر از تو                      سر چشمه نورم كن


سلام به همه کساییکه از وبلاگ من دیدن خواهن کرد...حالتون خوبه؟ایشالا که همیشه سلامت و تن درست باشین.واستون داستانیرو از کارو انتخاب کردم و در پایین نوشتم ن امیدوارم خوشتون بیاد...

  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  داستانی از کاروــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین آهنگ..داستانی ازخون ..داستانی از عشق ..در بستر جنون

 میخواستم پر گیرم پرواز کنم وبر اوج آسمانها. از اوج آسمانها فریاد بکشم که ای دو پایان چهار پا صفت خوشبخت به دادم برسید ...ببینید این سایه های صامت و یخ بسته مرگ در تیره گی این سکوت سیه دل از جان من چه میخواهند ؟ !

باور کنید آن شب شب وحشتناکی بود وحشتناک چرا؟شب وحشت بود !وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمیخواست مرا تنها بگذارد !وحشت از جیغ و دادبادهای سرگردان که درودیوار کلبه محقرم را دیوانه وار بگریه انداخته بود.اصلا ان شب از همه چیز میترسیدم  .قلبم داشت در چهارچوب سینه ام منفجر میشد ...ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پریده ام را از نفس میانداخت نمیدانستم چکار کنم ؟بلند شدم خودم را به نزدیک پنجره رساندم .نظری به آسمان افکندم... خاک بر سرآسمان !دلش صد باربدتر از دل طژش رمیده سینه من گرفته بود

 ستاره ها همه مرده  بودند . فکر کردم  پهنه آسمان چقدر شبیه به زندگی من است ! چه ستاره ها  که در پهنه  زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام مردند ..! و چه آرزوهای  لطیفتر از لطافت ماه که  در پژمردگی جوانی جوانمرده ام ناکام وتیره فر جام ! پژمرده اند ! دلم میخواست میتوانستم خودم را کمی بیشتر تا صبح  با اینگونه خیالات مشغول کنم ولی مگر میشد ؟ آن وحشت مبهم استخوانهایم را آب میکرد ! ... ناگهان فکری به نظرم رسید :  تصمیم گرفتم برای  نخستین بار  همسایه ام را را بخوانم تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرتا یاری کند گفتم همسایه ...شما که نمیدانید همسایه من که بود پس گوش کنید بگذارید اول بطور مختصر شما را با او آشنا کنم ... همسایه من بیوه زن زیبایی بود که بیست و چهار پاییز بیشتر ندیده بود .اینکه نمیگویم بیست و چها بهار برای این است که در طبیعت انسانهای گرسنه بیشتر از دو  فصل وجود ندارد : پاییز  و زمستان !  این بیوه زن بر  عکس  بخت  زشتی که  داشت آنقدر زیبا بود که من  از ترجمان زیباییش عاجزم نگاهش مظهر یک  حسرت بی تمنا بود :لبانش ترجمان سکوت ناکامی  یک  عشق : موهایش ! پریشانی یک مشت فریاد پریشان که شیون  سکوت در بدرشان کرده بود ! خودش یکبار بمن گفت که  اسمش لائوراست . لائورا  ظاهرا هیچکس را بجز  دختر سه ساله اش نداشت.  در تمام  مدت یکسال تنها یکبار با من حرف زده بود و آن روزی بود که دخترش از  پله ها افتاد   و پای چپش  شکست ... او از من خواست دنبال طبیب بروم  خدا میداند با چه شور و شوقی رفتم  ....برای اینکه تنها با این وسیله میتوانستم  برای نخستین  بار  وارد زندگیش شوم  ... شدم . همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام  داد و رفت سر صحبت را با او باز کردم .. ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف میزدم  تنها یک کلام پاسخ میداد "نه""شاید""خدا میداند " همین ! ولی خوب . من از همین اتاق او میدانستم  سرگذشت دردناکی  دارد سرگذشتی آمیخته به عشق عشقی آمیخته از چوبه دار ناکامی ! در یک طرف اتاق  تختخواب فرسوده ای  بود که  قشر ضخیمی از گرد رختخواب آنرا میپوشاند  .معلوم بود که مدتها  پیش کسی در این بستر  آشفته نخوابیده بود در بالای آن تختخواب   که تنها زینت اتاق بود یک   تابلویی گرد گرفته ی نقاشی بود  تابلو  گاریچی پیری بود که چرخ گاری اش به گل فرو رفته بود و گاریچی به  اسب  نحیفش  نگاه  میکرد مثل اینکه از اسب خواهش   میکرد که بهر  وسیله ای است  چرخ را از  گل در بیاورد ..... بچه ام  گرسنه است ..

 کاش میدانستم  تابلو کار کیست ؟با چشمان اشکبار پرسیدم که :" خانم ... این تابلو " نگذاشت حرفم تمام شود بلند شد آهسته بیرون رفت و زار زار گریست دلم کباب شد  بلند  شدم و  پیشانی  بچه را که مینالید بوسیدم و به  خانه خود رفتم . راستی  در اتاقش  یک  پیانوی کهنه ای هم بود که  در  پرت ترین  گوشه  اتاق  به چشم میخورد  که دو  شمع  یکی  نیم سوخته  ودیگری تمام سوخته در دو طرفش  بود   که از  دندانه های   سپید  پیانو   پاسداری  میکرد .  این  دو  شمع  که میداند ؟ شاید  مظهر دو  قلب  آتش گرفته بود  و قلبی  که یکیشان  پاک خاکستر شده   و رفته بود  ویکی  داشت  خاکستر  میشد ! ...بیش از آنچه در بالا گفتم من دیگر هیچ چیز در باره لائورا نمیدانستم اگر موضوع نواختن پیانوش نبود هیچوقت بیادم نمیامد که انسان زنده ای در همسایگی من وجود دارد..لائورا  هر شب بدون استثنا درست ساعت ۱۲ شب با پیانوی خود اهنگ غم انگیز  "تریستس " را مینواخت .این اهنگ برای من صورت لالایی پیدا کرده بود-من هر شب تا نیمه های شب مینشستم وتا ناله های پیانو تمام نمیشد چشمان من بخواب نمیرفت.

باری برگردیم برویم سراغ  آنشب .همان شبی که گوئی همه  امواج جان گرفته بودند تا شاعری که نمیخواست گمنام بمیرد با خود ببرند! آنشب از فرط وحشت تنهایی تصمیم گرفتم که لائورا را بخواهم.تصمیم خوبی بود ولی مگر میتوانستم انجامش دهم؟صدایم بیرون نمی امد.ولی یکبار اتفاقی رخ داد که در انجام تصمیم برای من کمک بزرگی شدهمانطور که به اتاق لائورا نگاه میکردم یکباره نظرم به کوچه افتاد اینبار دیگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلولهای ناراحتم رخنه کرد ...

نمیدانید دیدم سایه موجودی افتان و خیزان در کوچه سرگردان است!مثل اینکه سراغ خانه ای را میگیرد.

 دلم داشت از جا کنده میشد ! این بار دیگر  سکوت برای من جنایت بود

اینبار با تمام قوای پراکنده ام فریاد زدم "لائورا ..."

  ای خاک بر سر من !ای کاش فریاد در گلوم ناله میشد ..تعجب نکنید اگر این حرف را میزنم چون فریاد من بجای اینکه زن همسایه را بکمک من اورد    سایه  سرگردان را دیوانه کرد !سایه وقتی صدای مرا شنید جان گرفت بلند شد ویکسره بطرف خانه ای دویدکه انشب قبرستان وجود مادرمرده من بود!احساس کردم همانطور که ساده میمرم زانوهایم سست شدسایه داشت در را با شدت هرچه تمامتر میکوبید!شاید خود مرگ است خانه مرا گم کرده است ! باید برای راهنمایی اش بروم هم او را راحت کنم هم خوم را!چراغ  را بدست گرفتم چه عمل احمقانه ای.برای اینکه پا به دهلیز نگذاشته باد چراغم را خاموش کرد !ساعت رنگ و رورفته دیوار اتاق من یازده ونیم را اعلام میکرد.در تاریکی رفتم در را باز کنم در این هنگام لائورا پنجره را باز کرده بود ونگران به اتاق تاریک من نگاه میکرد.

  وقتی در را باز کردم در گیرو دار وحشیگری باد جوان گل آلوده غرق درخونی  را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بینفس را با تک سرفه های خون  آلود باین محیط نکبت بار پس میداد با دو دست لرزان او را  از زمین بلند کردم واهسته اهسته به سوی اتاقم روان شدم.وقتی در اتاقم چراغ را روشن کردم ونگاهم به سر وصورت مهمانم افتاد برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم ! کاش چراغ نداشتم..نمیدیدم!یک مشت استخوان پوک در هم.چند لکه خون سیاه.پیرهنی صد پاره و انوقت گل تا نوک پا...........

به مرگ مادرم میخواستم سقف را همه اتاق را زیرو رو کنم!این میهمان من

مظهر جاندار اجتماعی بود که درد و بدبختیشان مرا در پوست زنده بگور کرده بود!درنگ جایز نبود سطل اوردم سر و صورتش را دستهایش را پاهایش را با  آب شستم آهسته چشمانش باز شدوآهسته خندید!بعد به یکباره خنده در گوشه لبانش یخ بست.تکانی بخود داد ونگاهی بسراپای من افکند.آمد که چیزی بپرسد ...سرفه شروع شد.و همراه سرفه خون!

 نمیدانستم چکار کنم!باز لکه های خون را پاک کردم آهسته دستم را به پیشانی اش گذاشتم نفس عمیقی کشید وباز اهسته خندید وگفت:"شما"

سراپا گوش بودم دلم میخواست حرف بزند ولی دیگر نتوانست. ضعف شدیدی که مقدمه خواب بدون بیداریست سرا پای وجودش را احاطه کرده بود.بار دیگر کمی اب سرد بصورتش  زدم تاثیر عالی بود.این بار آهسته سر از روی متکا برداشت.نشست با اشاره  آب خواست دادم با چه لذتی سر کشید . بعدشروع کرد به حرف زدن وگفت:"هیچ فراموش نخواهم کرد شما یکپارچه انسانید....من دارم میمیرم.ولی میخواهم قبل از مرگ خواهشی از ما کنم.میدانم انقدر جوانمرد هستید که انجامش دهید"در اینجا سرفه هایش حمله کردند.ولی اینبار همراه با تکه های خون اشک هم در اطراف دیدگانش موج میزد!پس از اینکه سرفه هایش قطع شدند سخن را ادامه داد:"من نقاش بودم نقاش مرده متحرکی که زندگی را مسخره میکنند و  زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالب اند!

من در تابلوهای خودم درد بی پایان ملتم را نشان  میدادم ودر خم وپیچ رنگها دروازه های سعادت گمگشته را بروی آنها که کلمه سعادت افسانه ای بیش برایشان نیست میگشادم!

پدر من کارگر راه  آهن بود یک روز خبر مرگش را برای من ومارم  آوردند پدرم زیر چرخهای ترن   له شده بود من آنوقت هیجده ساله بوم .مادرم در اثر شنیدن این خبر  و در نتیجه استیصال  یکسال بعد از مرگ پدرم دیوانه شد درست بخاطر دارم وقتی برای نخستین بار برای دیدن مادرم  به دارالمجانین رفتم  وقتی مرا ید اصلا نشناخت و از من یک مشت چوب کبریت  خواست !دادم از رئیس دارالمجانین پرسیدم که  موضوع چیست ؟! این چوب کبریتها رابرای چه میخواهد ؟ گفت:"دیوانه عجیبی است!از همه کس این خواهش را میکند.چوب کبریت ها را میگیرد  ودر گوشه اتاق با گریه و خنده   آمیخته به هم با آنها  خط آهن درست میکند.

 در اینجا شدت گریه به مهمان من اجازه نداد سخنانش را ادامه دهد مدتها سرفه  کرد مدتها اشک ریخت بساعت  نگاه کردم ده دقیقه بیشتر به نیمه شب نمانده بود  . سرفه ها که دست کشیدند باز با گریه به سخنش ادامه داد : " پس از دیوانه شدن مادرم وپس از دیدار او بود که من احساس کردم که میخواهم بوسیله ای بهر وسیله اکه هست فریاد بکشم من نقاش بودم ونقاش به دنیا آمده بودم . رفتم سراغ قلم و رنگ . باور کنید شبها تا صبح گرسنه و تنها فریاد خودم  را بسر و روی  تابلو های صامت میکوبیدم !یکسال گذشت یعنی چهار   سال پیش بود  اتفاقا  دختری مسیحی  را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم  .  هر دو در یک لحظه  بدون آنکه  بدانیم  چرا دل بهم  سپردیم هر  دو در یک لحظه ناتمام  بدون  آنکه بپرسیم چرا برای یکدیگر بجای یکدیگر  مردیم! اسم  آن دختر لائورا بود   !           (( لائورا     !!!!!!!!!! ))وقتی  این کلمه را  شنیدم بی اختیار از جائیکه  نشسته  بودم پریدم  دو سه بار بیرون رفتم وآمدم چند دسته از موئیکه  در سر شوریده ام داشتم با فشار انگشتان لرزانم کندم ! غیر ممکن بود ! این نقا ش آنوقت.................لائورا ؟ خاک بر سرم  ! بساعت  نگاه کردم    نزدیک نیمه شب بود فکر کردم چند دقیقه بعد فریاد شوپن ازلابلای دندانه های پیانو  بلند   میشو د     وآنوقت   تکلیف  من با این انسان  ناکام  چیست؟نقاش بدبخت ماتمزده به من و حرکات من نگاه میکرد.اعصاب خودم را کنترل کردم رفتم کنارش نشستم گفتم: معذرت میخواهم" من شاعرم و گاهی اوقات تاثیرات مرا دیوانه میکند!"

انسان بود انسانی بود که خوب درک میکرد قانع شدبا یک نگاه  انسانی بمن فهماند که میفهمد.خوشحال شدم و از او خواستم که ادامه بدهد.ادامه داد:..."عشق من و لائورا.ازهمان کارگا ه شروع شد و در همان کارگاه پایان یافت:اینکه میگویم پایان یافت مقصود اینست که ما با هم ازدواج کردیم.ازدواج ما سروصدای عجیبی براه انداخت!محافل مسیحی زن مرا کوبیدند که چرا با انهمه زیبائی از میان اینهمه جوان مسیحی مرا برای ازدواج انتخاب کرده است!....ومحافل مسلمان مرا بیچار کردند وپایه تهمتشان همان بود که درباره لائورا گفتم.من داشتم دیوانه میشدم چطور میتوانستم باین انسانهای از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل بالاتر از این حرفهاست ومن و او همدیگر را میفهمیدیم!درد او را تمنای اورا.من"با تبادل بدون حرف نگاهها"درک میکردم و او ترجمان احساسات انسانی من بود!شش ماه به این وصف گذشت:در عرض این شش ماه علی رغم همه تهمتها من و لائورای من در کنار هم بخاطر هم زندگی میکردیم واوتاآنجا که نفس داشت در پرورش استعداد من میکوشید.چون من به شوپن علاقه داشتم هر شب نیمه شب بخاطر من تریستس شوپن را مینواخت !همه شب نیمه شب تریستس شوپن!

ای دادوبیداد!...غیر ممکن است!میخواستم فریادبکشم:که خاموش!دیگر چیزی مگو تعریف مکن دیوانه شدم مردم ای نقاش!ولی احتیاج به گفتن نداشت!سرفه ها به داد من رسیدند این بار سرفه ها شدیدتر وخونین تر از دفعات قبلی گذشته بود.دلم میخواست علی رغم میل انسانی من!...او قبل از نیمه شب می مرد!...تنها بخاطر اینکه تریستس شوپن را نشنود...!ولی یکباره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت!ساعت دیواری فریادش بلند شدکه:نیمی از شب گذشت!...مهمان من سرفه میکرد که ناگهان پیانو ناله کرد!.."شوپن"شوپن نه"لائورا"شکوه دیرینه اش را سرداد.شکننده بود!مرگ بود!جنون بود!سرسام بودوبدبختی!شما نمیدانیدشما چه میدانید چه میخواهم بگویم؟مهمان من یکدفعه لال شد سرفه ها به زوزه تبدیل شدند زوزه شد فریاد.فریاد گنگ.فریاد گیج!بلندشد.همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد  یکدفعه از جا پرید رفت بطرف پنجره.پنجره ای که بطرف اطاق  لائورا باز می شد!ناله های پیانو در پریشانی فریادهای بادهای سرگردان دل همه آسمانها را بلرزه می انداخت ! نقاش لحظه ای سراپا گوش دم پنجره ایستاد سراپای پیکر نحیفش درآن لحظات بحرانی یکپارچه سوال بود!...برگشت نگاهی به صورت رنگ پریده من  افکند.یکدفعه قهقهه ای دیوانه کننده  سر داد فریاد کشید:"شما!آ ه  ...شما هم میشنوید؟این آهنگ را میگویم؟شما نمیشنوید؟"بعد خنده اش بلندتر شد آنوقت یکدفعه خنده را قطع کرد.سیل سرشک دیدگانش را با هرچه تمنای مبهم در حسرت بیکرانشان بود غرق آب کرد !من احساس کردم قبل از آنکه شاهد  پایان این ماجرا باشم . جانم دارد به لبم میرسد . لائورا بیخبر از همه جا و همه چیز آهنگ را ادامه می داد ! ناگهان  نقاش با صدائی که من تصور نمیکردم از پیکری چنان در  هم شکسته و ضعیف بیرون آمدنش ممکن باشد فریاد کرد :"لائورا آخ لائورای من مزن ناله مکن دیوانه شدم مردم مردم لائو...ر...ا.نفسش  بند  آمد  سرف ها شروع شدند  چند تکه  سرفه خون  آلود. پیچ و تابی مختصرانه و  آنگاه سکوت !... آهنگ پیانو قطع شد همه جا سکوت تنها بادهای سرگردان  بودند که فریادشان بشیون  تبدیل  شده بود !شیون مرگ مرگ یک  انسان انسان نقاش !

نقاش بخت برگشته  آخرین لحظات  زندگی را در اغوش  لرزان من  طی میکرد نه حرف میزد نه سرفه میکرد همه تک سرفه ها  تک نفس شده بودند ...تک تک نفس میکشید تقلا میکرد دست مرا  می فشرد  میخواست  چیزی بگوید    بلند  شدم  سرش را که روی زانوهایم بود آهسته  زمین گذاشتم  کمی  آب   به  صورتش زدم   زنده  شد !نفس عمیقی کشیده گفت :"من رفتم ....اگر او را دیدید .... دستش را  به خاطر من  بفشارید.... باو بگوئید  که من با  همان آهنگی که نخستین بار...پس  از  پایان آن ترا بوسیدم حالا ! حالا ! دیگر  هیچ نه هیچ باو  نگوئید که من  کجا وچگونه مردم اصلا نگوئید که مردم  ....دلم  هیچ  ....نمیخواهد دلش را دلشکسته ا ش را  بار  دیگر بشکنم  !اگر پرسید  چه بسر  من آمد   بگوئید...." داشت حرف میزد که یکدفعه   در اتاق  باز شد ! خاک بر سر من! چه  میدیدم خداوندا اشتباه  نبود ! ؟ نه نبود .

 خودش بود بیجامه ای وصله  کرده بر تن موهای  آشفته  سر و صورت رنگ آلود  آنوقت ساکت  خیلی ساکت  . همه اش تو این فکر  بودم  که حالا چه

خواهد  شد!؟ از هرگونه پیش بینی  عاجزم  اصلا دلم نمیخواست  هیچگونه پیش بینی داشته باشم . لائورا همانطور  ساکت  دم در ایستاد بود!...تا اینکه نقاش چشمش باو افتاد سرش را آهسته بلند کرد نتوانست نگهدارد .سرش با ضربت  بزمین خورد دوباره تلاش کرد نشد شروع کرد به خزیدن .

 لائورا  همانطور مثل مجسمه ایستاده ود !...

 نقاش بدبخت خزیده بطرف او میرفت ..آنقدر رفت   تا بزیر  پایش افتاد !دیگر هیچ !همان جا که افتاد مرد  ! .................

امروز یکسال از آن شب میگذرد.یکسالست که دختر  نقاش شوهر لائورا در خانه من است او از گذشته خودش نه از مادرش نه از پدرش هیچ خبر ندارد.مرا "پاپا"صدا میکندوتنها هنگام خوابست که دلش مادرش را میخواهد!پس از مرگ نقاش یادداشت کوچکی از جیب او یافت شد که از گذشته او هیچ اطلاعی نمیداد.تنها در دوجمله ناقص خواسته بود که او را در دامنه همان کوهی که نخستین بار با لائورای  خودش شب را  آنجا گذرانده بودندبخاک سپارند وبر مزارش فقط بخاطر یادبود لائورای خودش که مسیحی بود صلیبی نصب کنند...من اینکار را کردم ولی درباره لائورا از من چیزی نپرسید.

 همانقدر بدانید  که کسانیکه  به دارلمجانین میروند بیش از همه دو دیوانه بدبخت موجبات  تاثرشان را فراهم میکند.یکی از آنها پیرزنی است که مرتبا با چوب کبریت  خط  آهن میسازد.

 و دیگری زن زیبا روی جوانی که عکس روی  کبریت ها را با زحمت زیاد  میکند بدیوار میزند و قوطی کبریتها را  بصورت دندانه های پیانو ردیف میچیند به عکسهای روی دیوار نگاه میکند...و با انگشتان  لرزان  ...روی قوطی کبریتها پیانو مینوازد ! ....


 

 


+ نوشته شده در  ساعت 23:8  توسط گل مينا  |